تبليغاتX
پسر باحال

پسر باحال

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 18:5  توسط ساعد  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 17:56  توسط ساعد  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 17:44  توسط ساعد  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 17:39  توسط ساعد  | 

 

من بی تو می میرم

آه ای تمام هستیم از تو

ای شور و حال مستیم از تو

روزی مبادا قصه گوی دیگران  گردی

روزی مبادا آرزوی این و آن گردی

روزی مبادا پا نهی بر آنچه می گویی

روزی مبادا بگذری،از آنچه میگویی

گر با دلم نامهربان گردی

گر آشنای دیگران گردی

میمیرم از وحشت

چون لاله در صحرای رسوایی

میسوزم از اندوه تنهایی

غمگین تراز مهتاب پاییزم

جام تهی از باده ام،از غصه لبریزم

با منم مدارا كن

جام دلم پر از شراب عاشقیها كن

در دست من،دست وفا بگذار

تا زیر پایت فرش سازم هستی خود را

من با تو میمانم

من بی تو میمیرم

بگذار تا همچون پرستوها

دركنج آن دل آشیان سازم

من آن قفس را دوست میدارم

بگذار تا خود را نهان سازم

ای قصه گوی دل

ای آرزوی من

با من مبادا بی وفا گردی

با دیگران پیمان ببندی آشنا گردی

آه ای تمام هستیم از تو

از پای دل مگشای زنجیرم

من بی تو میمیرم

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 16:43  توسط ساعد  | 

حقیقت...

و اما این، نه قصه است ...

این اولین سخن است و آخرین که از این دست خواهم گفت؛ چرا که نه کسی پرسید و نه کسی خواست و نه می خواهم.

مهربانی آمد و مهربانی رفت و بد کردم.

همه ی آن چه بر دلم گذشت همین است. همه ی آن چه غم حال من از اوست همین است. خیالت به عشق نکشد که نه من عاشقم و نه عشق یعنی چنین اینی. عشق را ساحتی است و من و چون منانی را بار دیدارمان نمی دهد.

عشق شاید آن است که جسدِ آدمِ از خاک برآمده را لایق سجده ی ملائک کرد. نه. نه من عاشق نیستم. نبودم.

هیجانی بود شاید. هیجانی که مهربانی اش در دلم براه انداخت. هر چه بود برایم مقدس بود. هست. حالا هم هست. هیجانی که دلم را به درد آورد. دردی که راه برایم گشود.

دردی که نادانسته به بهانه اش بد کردم. بسیار بد کردم. چیزی را گریستم و دگری را گریسته نمایاندم؛ و آن چه گریسته دیدند و شاید دیدید، آن بود که نمایاندم.

دلم هنوز درد دارد، هنوز حرف دارد؛ دیگر اما، برای گفتن نه دلیلی است و نه جایی و نه شنوایی ...

 

 

حقیقتی بر آن چه بر دلم گذشت،

بر غمی که می بینی...

امید کوچکی، فردوس

یک شنبه، 7/شهریور/89

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 16:26  توسط ساعد  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 18:18  توسط ساعد  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 12:44  توسط ساعد  | 

جاده ي قلب مرا رهگذري نيست كه نيست
جز غبار غم و اندوه در آن همسفري نيست كه نيست

آن چنان خيمه زده بر دل من سايه ي درد
كه در او از مه شادي اثري نيست كه نيست

شايد اين قسمت من بود كه بي كس باشم
كه به جز سايه مرا با خبري نيست كه نيست

اين دل خسته زماني پر پروازي داشت
حال از جور زمان بال و پري نيست كه نيست

بس كه تنهايم و يار دگر نيست مرا
بعد مرگ دل من چشم تري نيست كه نيست

شب تاريك ، شده حاكم چشم و دل من
با من شب زده حتي سحري نيست كه نيست

كامم از زهر زمانه همه تلخ است چنان
كه به شيريني مرگم شكري نيست كه نيست

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 20:6  توسط ساعد  | 

بنیامین بهادری خواننده ی خوب و مشهور

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 16:5  توسط ساعد  |